سلام سلام گل پسری
اومدم با عکسای هفت ماهگیت اما با تاخیر. تعداد عکسهات هم خیلی کمه. ببخشید.



ادامه مطلب...
موضوع: عکسهای آرتین خان اول
دردونه ی مامان
یک سفر غیر منتظره برامون پیش اومد. سه شنبه شب مامان جون فاطمه زنگ زد و گفت که شنبه میخوایم دایی محمد و فریبا جون رو عقد کنیم، ما هم چهارشنبه بلیط گرفتیم و پنجشنبه راهی مشهد شدیم. من هم کمردرد داشتم، بنابراین همش بغل بقیه بودی و من کمتر بغلت میکردم. همه چی به خوبی و خوشی تموم شد. راستی الینا خانم 40 روزه رو هم دیدیم. خیلی بانمک بود. برعکس شما که مو نداشتی الینا جون تا پیشونیش هم پر مو بود.
تو راه رفت خیلی آقا بودی و موقع پیاده شدن همه میگفتن، چه پسر خنده رویی. همه ی راه رو براشون میخندیدی ولی تو راه برگشت 10-20 دقیقه اول به علت گرما، همش گریه کردی و بعدش خوابیدی تا تهران. عاشششششششششششششقتم

دوشنبه این هفته هم دومین مرواریدت خودنمایی کرد. اولین دندونت که دراومد دندون چپ پایین و دندون دوم، دندون راست پایینه. مبارکههههههههههههههههههههه 




چند روزیه همش دوتا پات رو میگیری دستت و باهاشون بازی میکنی. جمعه گذشته هم برای اولین بار شصت پای چپت رو به دهنت رسوندی و میخواستی تو دهنت کنی، که من بلافاصله پاهات رو از دهنت دور کردم. آخه میخواستم برای اولین بار که اینکار رو میکنی ازت عکس بگیرم. امیدوارم موفق بشم. آخه از این صحنه بچه ها خیلی خوشم میاد. عاشششششششششششششقتم

موضوع: سفرنامه ی آرتین خان اول
عزیزم
میدونی الان کجاییم؟ یه سفر غیر منتظره برامون پیش اومد. من و شما دوباره اومدیم مشهد. چرا؟
آخه برای دایی محمد یه همدم پیدا شده و قراره فردا دایی محمد و فریبا جون تو حرم امام رضا با هم پیمان ببندند. انشالله سالیان سال با خوبی و خوشبختی با هم زندگی کنند. آمین.




جزئیات سفرمون رو تو پستهای بعدی می نویسم. الان فقط اومدم از طریق وبلاگ شما تولد بابا احسان رو تبریک بگم. امسال اولین سالیه که شما روز تولد بابا هستی و اولین سالیه که منو بابا روز تولد بابا کنار هم نیستیم. آخه بابا نمیتونست مرخصی بگیره، ما هم مجبور شدیم تنهایی بیایم.
" احسان جان تولدت مبارک.
امیدوارم همیشه شاد و موفق باشی و سالیان
طولانی در کنار هم زندگی کنیم.
هر دومون دوست داریم"
نازنینم تولدت مبارک، امیدوارم به بهترین ها برسی عزیزدل 


ایشالا به همه آرزوهای قشنگت برسی عزیزم
موضوع: متفرقه
یدونه مامان
دیروز یعنی دوشنبه 18 اردیبهشت اولین مرواریدت از صدف بیرون اومد. مبارکههههههههه. انشالله بقیه رو هم راحت دربیاری.
دیروز از سر کار که اومدم، مامانی گفت دندونت در اومده. انقدر خوشحال شدم. زودی رفتم دستامو با صابون شستم تا دندونت رو ببینم. تا دهنت رو باز میکردم، زبونت رو میاوردی بیرون و اجازه نمیدادی دندونت رو ببینم. ولی بالاخره موفق شدم. فدای اون دهن و دندون و کلا صورت ماهت بشم من.

روز شنبه هم برای اولین بار حدود 10 دقیقه مستمر و بدون کمک نشستی. جلوی لپ تاپ نشسته بودی و با دایی مرتضی چت تصویری میکردی. بچه ی این دور و زمونه ای دیگه. از روز اول آشنا با تکنولوژی. فدای اون پاهای کوچولوت بشم من.

روز یکشنبه در حال نشسته مامانی داشت برای نانایی می خوند که برای اولین بار شما هم دست چپت رو به نشانه نانای بالا و پایین می بردی. فدای اون دستای نازت بشم من.
البته چند روزی هم هست که در حال دمر، رو دستات بلند میشی و با شنیدن آهنگ سر و بدنت رو به چپ و راست می بری. فدای اون سر قشنگت بشم من.

مهارتت تو روروئک خیلی زیاد شده و حرفه ای رانندگی میکنی. دنده عقب و تا حدودی دور زدن.
رو زمین نه سینه خیز میری و نه چهاردست و پا. فقط خودت رو به عقب میکشی و دور می زنی. فدای دست و پای بلوریت بشم من.


موضوع: اولین های آرتین خان اول
قند عسلم
پنجشنبه 14 اردیبهشت همراه بابا احسان رفتین بهداشت برای چکاب. آخه من سر کار بودم. بابا میگفت وقتی رفتیم بیرون، خیلی ذوق کرده بودی و همش جیغهای شادی سر میدادی. بابا میگفت با چشای نازنینت ماشینها رو دنبال میکردی تا از دیدت محو میشد. میرفتی سراغ ماشین بعدی. عاااااااااااشقتم.
اینم نتیجه چکابت:
وزن: 8800 گرم
قد: 74سانتیمتر
دور سر: 47.5 سانتیمتر

البته گفتن دور سرت زیاده و باید دو هفته دیگه ببریمت چکاب. البته خیلی نگران نیستم، چون هم سر من بزرگ بوده، هم سر بابا. انشالله که چیزی نیست.
گل پسر مامان 14 اردیبهشت، وبلاگت یکساله شد. مبارکهههههههههههههه
خداوند کمک کنه تا بتونم نوشتن وبلاگت رو ادامه بدم تا زمانیکه تحویل خودت بدم

یه سری از کارهاتو یادم میره برات بنویسم. باید بصورت تک تک که یادم میاد، تو کاغذ بنویسم تا از قلم نیفته. فقط اینو بگم سر مامانت خیلی شلوغ شده و نمیتونه به وبلاگ دوستات تند و تند سر بزنه. صبحها بهت شیر میدم و ساعت 7/5 میرم سر کار. بعداز ظهر هم ساعت 3/5 تا 6 (بستگی به کارم داره) برمیگردم خونه. با دیدن من کلی اشک ذوق میریزی و دست و پا میزنی و حتی اجازه عوض کردن لباسهامو نمیدی. کمی تو بغل میگیرمت و وقتی آروم شدی، سریع لباسها عوض و دستها شسته میشه. کمی شیر میدم و شروع به دوشیدن شیر برای فردا میکنم. دوباره شیر و تا شب جبران چندساعت دور بودن رو میکنی و کلی شیر میخوری. البته این وسط عصرونه و شام میخوری. ساعت 11 نق نق خواب شروع میشه، می ریم با هم می خوابیم. تقریبا یکماهی میشه که فقط یکی دو ساعت تو تختت می خوابی و بقیه رو پیش من می خوابی. و تا صبح شیر میخوری.

از کارهای جالبی که تو ماه پیش انجام میدادی و یادم رفت بنویسم:
روی شکم که قرار میگیری، روی دو دستت بلند میشی و به مدت طولانی تو این حالت می مونی.
شیر خوردن توی روشهای مختلف رو یاد گرفتی. یه وقتایی سرپا می ایستی و می می میخوری. گاهی مثل حالت بالا شیر میخوری. البته این حالتها خیلی کمه و سریع بصورت صحیح میذارمت تا شیر بخوری.
دو دستت رو میگیرم و خودت بلند میشی. تا سرم رو میارم نزدیک، شما هم سرت رو نزدیک میکنی.
اگه دهنم رو باز کنم شما هم با دهن باز میای سمت من و هرجا رو گیرت بیاد میخوری. لب و دهن، بینی، لپ و ...

دیروز با دوستامون رفته بودیم لویزان و کباب درست کردیم. یک تکه بدون نمک و فلفل هم برای شما درست کردیم. چنان با اشتیاق میخوردی که همه حال کرده بودن. بعداز ظهر هم که بارون تندی بارید، رفتیم خونه عمو بابک و خاله زهرا، و اونجا برای اولین بار بهت کمی خرما دادم. آخه تو کارت بهداشتت نوشته که میتونم خرما بهت بدم. خیلی با اشتیاق خوردی. تنها چیزی که دوست ندای پوره سیب زمینیه، که البته حق هم داری، آخه پوره سیب زمینی بدون نمک. ای وای من.

اولین بار هم روز پنجشنبه ماست خوردی. تو سوپت ریختم و بصورت تنها بهت ندادم تا ببینم دوست داری یا نه.
خدا رو شکر بزرگتر میشی و بازه غذاییت بیشتر میشه

موضوع: چکابهای آرتین خان اول
آرتین عزیزتر از جونم در تاریخ 13 شهریور 1390 به دنیا اومد و خوشبختی ما رو صد چندان کرد.
فرشته مهربونم دوست داریم.
این لوگوی فرشته کوچولوی منه. دوستای وبلاگیمون اگه تمایل دارن می تونن این آدرس زیر رو کپی کنن تو قسمت تنظیمات اسکریپشون.

|
موضوع:
طراحی بنر و لوگو












