آرتینآرتین، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 14 روز سن داره

شازده كوچولوی ما آرتین

خبرهای تولد

گل مامان جشن تولد یک سالگیت بالاخره تموم شد. اینهمه استرس و برنامه ریزی بالاخره گذشت. چی مونده برامون. یه خاطره خوش و یه عالمه خستگی. تمام بدنم درد میکنه. خوابم میاد. ولی خوب بود و جای همه دوستان خالی. پنجشنبه شب تا لحظه ای که مهمونا بیان داشتم کار میکردم. بالاخره آماده شدم و شما رو هم آماده کردم. مهمونا هم سر رسیدن. اول خیلی خوش اخلاق بودی، بغل همه رفتی و دست میزدی. حدود ساعت 10 خواستم شام رو بیارم، خاله نهال گفت اول کیک رو بیار عکسا رو بگیریم تا آرتین شارژه. اما تا اومدیم عکس بگیریم همش برمیگشتی سمت من. هم خوابت میومد و هم شیر میخواستی. دوباره بساط کیک جمع شد. چون شما کمی خسته شده بودی، کارهام کمی عقب افتاد و دوستامون همه تو آ...
18 شهريور 1391

تولد شازده کوچولوی ما، آرتین

این پست ٦/١٣ آماده بود ولی به علت ارتقاء نی نی وبلاگ موکول شد به امروز ----------------------------------------------- عشقم، جونم، عمرم، قلبم، همه وجودم   عزیز دلم یک ساله که با اومدنت دلمون رو روشن کردی. به زندگیمون برکت بخشیدی. با هم خندیدیم، گریه کردیم، یه شبایی با هم بیدار موندیم. در کل با هم عشق کردیم. من و بابا با تمام وجود دوستت داریم و زندگی رو یک لحظه بدون تو نمیخوایم. خدا تو و همه بچه ها رو برای پدر و مادرهاشون حفظ کنه. آمـــــــــــــــــــین در ضمن جشن تولدت هم افتاده برای امروز و فردا. امروز دوستامون به جشنت میان و فردا فامیلها. البته فامیلای بابا احسان من که اینجا فامیلی ندارم. البته عاطفه و عطیه ...
16 شهريور 1391

آرتین در مهد کودک

عزیز دلم از روز شنبه چهارم شهریور بردمت مهدکودک. هرچند برام خیلی سخت بود ولی مجبور بودم. البته چون مهدکودک مخصوص دانشگاه الزهراست، خیالم کمی راحته. ولی تا حالا شما همیشه خونه بودی و نمیدونم کی میخوای به مهد عادت کنی! شنبه ساعت 8 رفتیم مهد. شما هم رفتی بغل مربی و رفتی تو اتاق خودتون. نیمساعت بعد اومدم سرزدم و دیدم بغل مربیت هستی و داری اشک میریزی. الهی قربون اشکات برم مامان جون. من هم گریم گرفت. ولی باید عادت کنی مامانی. ساعت 9 رفتم شرکت. ساعت 11 زنگ زدن و گفتن یه سر بهت بزنم. من هم اومدم و بهت سر زدم و بهت شیر دادم. تو چشام نگاه میکردی و میخندیدی و با دو دست به صورتم میزدی و ذوق میکردی. ولی چه کنم داشتم میرفتم جلسه. بنابراین ...
9 شهريور 1391

سفرنامه (مشهد مرداد، شهریور 1391)

پسر گلم رفتیم سفر و برگشتیم اما سفر خوبی نبود. همش نگرانی و اضطراب. پنجشنبه ظهر راه افتادیم و ساعت 2 صبح جمعه رسیدیم همه بیدار بودن. بابایی هم تازه خوابش برده بود. که مامانی شما رو برد پیش بابایی. تا بابایی صداتو شنید بیدار شد و نیمساعتی کنارمون نشست و با شما بازی کرد. رفت خوابید و ما هم با مامانی اینا سحری خوردیم و خوابیدیم. اونروز به خوبی تا بعدازظهر گذشت. با مامانی اینا برنامه ریزی برای سفر به بجنورد میکردیم. بعداز ظهر حال بابایی بد شد. هرکاری کردیم دکتر نرفت. از ما اصرار و از بابایی انکار. همش پریشون بود. خوابید تا افطار. بعد از افطار دیگه با اصرار همه، بابا و دایی محمد بابایی رو بردن بیمارستان. (تا لحظه بیرون رفتن همش میگفت: "آرتین...
5 شهريور 1391

عکسهای آتلیه آرتین خان اول

  این عکسها رو شنبه 14 مرداد تو آتلیه آدرینا انداختیم. البته آتلیه مخصوص نداشت، خیلی هم راضی نبودم. ولی عکسهات بد نشدن. این هم از عکسهای ناناز مامان.     این عکسها رو شنبه 14 مرداد تو آتلیه آدرینا انداختیم. البته آتلیه مخصوص نداشت، خیلی هم راضی نبودم. ولی عکسهات بد نشدن. این هم از عکسهای ناناز مامان.               ...
31 مرداد 1391

چکاب یازده ماهگی

سلام عزیز دل مامان دیروز تو یازده ماه و دوازده روزگی برای چکاب یازده ماهگی بردیمت پیش آقای دکتر. البته دلیل داشت. هفته قبل بردیمت بهداشت که گفت چکاب تو 11 ماهگی نداره. فقط وزنت رو گرفت که 9.800 کیلوگرم بود. بد نبود. یه علت دیگه هم داشت. چون قراره عسل مامان از اول شهریور بره مهد باید از دکتر گواهی صحت پزشک و آزمایش انگل می دادی که دیروز موفق شدیم از دکترت وقت بگیریم. خدا رو شکر همه چی خوب بود. آقای دکتر با گرفتن اندازه دور سرت گفت: "از کله گنده های مملکته ".  نتیجه آزمایش: وزن 9.900 کیلوگرم قد: 78سانتیمتر     دور سر 49 سانتیمتر   و اما یه خبر عالییییییی. این ه...
26 مرداد 1391

آرتینم در ماه دوازدهم زندگی

عزیز مامان روز به روز بزرگتر و عزیزتر میشی و غذاهایی که میتونم بهت بدم تنوع بیشتری دارن. جمعه 13 مرداد برای اولین بار بهت تخم مرغ کامل دادم. با میل نخوردی ولی همش رو تموم کردی. شنبه 14 مرداد بهت بستنی دادم. اولش کمی ادا درآوردی و امتناع کردی ولی بعدش مهلت ندادی تا من هم کمی بخورم. بیا ادامه مطلب تا بقیه کارهاتو برات بگم. عزیز مامان روز به روز بزرگتر و عزیزتر میشی و غذاهایی که میتونم بهت بدم تنوع بیشتری دارن. جمعه 13 مرداد برای اولین بار بهت تخم مرغ کامل دادم. با میل نخوردی ولی همش رو تموم کردی. شنبه 14 مرداد بهت بستنی دادم. اولش کمی ادا درآوردی و امتناع کردی ولی بعدش مهلت ندادی تا...
23 مرداد 1391