خبرهای تولد
گل مامان جشن تولد یک سالگیت بالاخره تموم شد. اینهمه استرس و برنامه ریزی بالاخره گذشت. چی مونده برامون. یه خاطره خوش و یه عالمه خستگی. تمام بدنم درد میکنه. خوابم میاد. ولی خوب بود و جای همه دوستان خالی. پنجشنبه شب تا لحظه ای که مهمونا بیان داشتم کار میکردم. بالاخره آماده شدم و شما رو هم آماده کردم. مهمونا هم سر رسیدن. اول خیلی خوش اخلاق بودی، بغل همه رفتی و دست میزدی. حدود ساعت 10 خواستم شام رو بیارم، خاله نهال گفت اول کیک رو بیار عکسا رو بگیریم تا آرتین شارژه. اما تا اومدیم عکس بگیریم همش برمیگشتی سمت من. هم خوابت میومد و هم شیر میخواستی. دوباره بساط کیک جمع شد. چون شما کمی خسته شده بودی، کارهام کمی عقب افتاد و دوستامون همه تو آ...




