آرتینآرتین، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه و 13 روز سن داره

شازده كوچولوی ما آرتین

مسابقه

فونت زيبا ساز به علت مریضیهای آرتین و گرفتاریهای این چندوقته، دیر به دوستام سر زدم. از همشون عذر می خوام. امروز سری به وبلاگ کوروش جون زدم. داشتم پستهای قبلی رو می خوندم تا به پست مسابقه رسیدم. منا جونم من و آرتین رو تو مسابقه چرا نی نی وبلاگی شدیم؟ شرکت داده بود. حالا چرا نی نی وبلاگی شدیم؟ یادش بخیر؛ با چه ذوقی این وبلاگ رو ساختم تا همه چیز رو درمورد دردونم بنویسم. تا دفتر خاطراتی باشه برای پسرم. با وجود دوستای نازنینی مثل شما این راه رو ادامه دادم. همسرم همیشه به من میگه فکر نمی کردم وبلاگ رو ادامه بدی. جواب من هم همینه: بخاطر دوستای وبلاگیمه. دوستایی که با ناراحتیهای همدی...
10 اسفند 1391

امان از بیماری ...

پسر گلم دل و دماغی برای نوشتن نیست. خسته ام. داغونم. خیلی تو این چند وقته مریض شدی. همه می گن از مهد کودکه. ولی پرس و جو کردم تو مهدت هیچکس به اندازه شما مریض نمیشه. فدات شم. انقدر ضعیف شدی تو یه ماه اخیر 550 گرم کم کردی. سه روزه به هیچ چی دهن نمی زنی. نمی دونم چه کار کنم. سه شنبه رو مبل نشسته بودی و نانای می کردی که یهو با سر اومدی زمین. خدا رحم کرد به میز جلوی مبل نخوردی. کمی بهت آب دادم. ولی بالا آوردی تا 2 ساعت 4 بار بالا آوردی. سریع رسوندیمت بیمارستان طالقانی. پس از معاینه خدا رو شکر دکتر گفت ویروسه و از ضربه نیست. یه آمپول خوردی. دو بار دیگه بالا آوردی و خوابیدی. صبح بردمت مهدکودک. یکبار دیگه بالا آورده بودی ولی گفتن که بهتری....
7 اسفند 1391

شیرین زبونی

شیرین زبون من وقتی حرف می زنی غش میکنم. خیلی با اعتماد به نفس حرف میزنی. طوری که انگار هم شما حرفای منو خوب می فهمی و هم من حرفهای شما رو. توی جمله های نامفهومت خیلی "خ" به کار می بری. فکر کنم یه ارتباطاتی با آلمانی ها داری. و اما کلمات مفهوم: آببه:   به آب، می می و هر مایعی می گی آببه ما ما نی: چنان بخش بخش می گی که با هر بار گفتنت چلونده میشی یا قربون صدقه ات می رم. بابا (بابایی): به بابا می گی. هرکس هم که در میزنه، فکر میکنی باباییه. وقتی هم ازت می پرسیم: "بابا کو؟" به در نگاه میکنی و می گی بابایی. دَدَ: همون دَدَ معروف. عاشق بیرون رفتنی و پشت هرکسی می ره گریه میکنی که تو رو هم با خودش ببره. آب بوزه:...
21 بهمن 1391

عکس شب یلدای آرتین خان اول در مهدکودک

دردونه خودم  دو سه روز پیش از مهدکودک عکسهای شب یلدات رو به من دادن. ولی ای کاش یه عکس دسته جمعی ازتون مینداختن تا برات یادگاری می موند. شاید هم یه روزی دوربین ببرم و بگم تو مهد ازت عکس و فیلم بگیرن. ...
16 بهمن 1391

هفده ماهگی آرتین خان اول

مرد کوچولوی خونمون هفده ماهگیت مبارک   هفده ماه رو در کنار هم گذروندیم. هم روزهای شادی و سلامتی داشتیم و هم متاسفانه اخیرا روزهای سرماخوردگی و ویروس و ... . دردونه مامان. الان تو مرد خونه ما هستی. بابا دیشب رفت ماموریت و یکهفته شما مرد کوچولوی خونه ما هستی. بابا موقع رفتن بهت گفت: "مواظب مامانت باش و اذیتش نکن، باشه" و شما هم گفتی: "باش". فدای مرد کوچولوی خودم.  خیلی وقته وقت نمیکنم از کارهات بنویسم. ماشالله روز به روز بزرگتر و باهوشتر میشی. یکماهی بود که ناخوش احوال بودی. اول که بالا میاوردی (یک روز). بعد سرفه می کردی (یکفته) ...
13 بهمن 1391

جشن قدم آرتین خان اول

پسر عزیزم اولین قدمهات رو خیلی وقته برداشتی و الان تبحر کافی پیدا کردی. اما به علت ماه محرم جشنت افتاد به جمعه هفته پیش. خیلی پسر خوبی بودی و تو جشن اصلا اذیت نکردی. فقط بیخوابی اذیتت کرد و من مجبور شدم وسط مهمونی 20 دقیقه ای برای شیردادن و خوابوندنت وقت بزارم. عاشقتم عششششششششقم. کفشهای از نوزادی تاکنون: ژله به شکل دمپایی این هم جعبه گیفتها که هنر دست خودمه. توش یک تراش و یک پاک کن به شکل دمپایی و دو عدد بیسکویت بود. کارت هدیه به مهمونا که اینو هم خودم درست کردم. البته برشش متاسفانه بد شد.  تزئینات جشن قدم:       آرتین و کیارش ...
7 بهمن 1391

مامانٍ آرایشگر

مو فرفری من دیروز بردمت حموم و شما رو از موهای بلند نجات دادم. هرچند خودم خیلی موهاتو دوست داشتم ولی موهای پشت سرت همش گره میخورد و موقع شونه کردن اذیت میشدی. این هم هنرنمایی مامان  Before After قیافت خیلی مظلوم شده. البته در ظاهر. ولی خودت روز به روز شیطون تر و شلوغ تر میشی. عزززززززززززززززززیززززززززززززززززززززززمی ...
24 دی 1391