پسر طلا
پسر کوچولوی مامان
چند روزی بود که تکون خوردنت کم شده بود،![]()
از قضا، بابایی برای دو روز رفته بود کرمان برای ماموریت. اونشب شما با تکون خوردن هات منو از تنهایی درآوردی.![]()
مرسی پسرم که نذاشتی من تنهایی رو حس کنم.![]()
می دونی جایزت چی بود؟![]()
بله بابا برات یه قابلمه مسی کوچولو خریده، خیلی خوشگله مثل خودت.
.gif)
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


پسر طلا
